#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_212
همه چیز تو چند ثانیه اتفاق افتاد. باور چیزی که میدیدم یهو اوج گرفت و تمام وجودمو پر کرد.
دیوونه شدم. انگار یگی تو یه لحظه دنیامو ویرون کرد. قیصرو هل دادم عقب وحشت زده دویدم سمت خونه و فقط جیغ میکشیدم بابااا... بابااااا....انگار اگه زودتر میرسیدم دردی دوا میشد. شاید بابام زنده میشد یا شاید مثلا همه میگفتن باهات شوخی کردیم. دو بار سکندری خوردم با سر رفتم تو آسفالت. یکیش جلو در خونه امیر اینا که هنوز پارچه سیاه سردر خونشون بود و مامان داغ دیده اش با چشم گریون و تو سر زنون میومد سمتم.
پا شدم دویدم سمت خونه... نه چیزی میدیدم نه چیزی میفهمیدم. فقط بابامو میدیدم که بین جمعیت نگام میکرد. رسیدم به جمعیت و هجوم بردم تو خونه... داشتن تابوت بابا رو تو خونه خودش رو شونه ی مردای همسایه میچرخوندن... تو همون خونه کوچیک که بعد یه عمر تلاش تونسته بود با یه لقمه نون حلال برای ما تهیه کنه تا سقف بالای سرمون باشه و منت کسی رو سرمون نباشه...
مامان یه طرف افتاده بود زنای همسایه دورش بودن... حتی مهتاجم بود. همینطور گلشیفته... یه طرف محسن پهن شده بود رو زمین بلور کنارش بیصدا اشک میریخت. داشتم میدویدم سمت تابوت بابا که رو دستا میچرخید ولی نمیدونم چرا هر چی جیغ میزدم و تلاش میکردم جلو نمیرفتم. یه لحظه دیدم بابای قیصر منو مهار کرده و تلاش داره آرومم کنه... برگشتم تو صورتش التماسش کردم تو رو خدا... تو رو خدا بزار ببینمش... نبرینش... یه آن یکی دستمو محکم کشید و داد زد سر جمعیتی که میخواستن تابوت رو ببرن بیرون... مردها تابوت رو یه لحظه با لا اله الا اله که گفتن رو زمین گذاشتن و دیدم قیصر تن بیجونمو کشید جلو، پارچه ترمه رو از رو صورت بابام پس زد
خون گریه میکردم.افتادم رو جنازه و صورتشو لمس کردم جیغ زدم باباااا
پارت۵۵
همین چند لحظه بود. دوباره مردها تابوت رو کشیدن بالا و صدای لا اله الا اله پیچید تو گوشم. موندم زیر جمعیت که قیصر بغلم کرد تن بیجونمو کشید یه کنار.
خونه داشت دور سرم میچرخید...
romangram.com | @romangraam