#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_210

جالب بود که هر بار به باباش زنگ میزد به من میگفت بشین تا من برم تماس بگیرم. منم چون فکر میکردم ممکنه مطلب خصوصی و پدر پسری باشه مثل یه دختر حرف گوش کن مینشستم رو صندلی از دور تماشاش میکردم.

تاکسی که گرفت آدرس خونه ما رو داد. ذوق زده نگاه تشکر آمیز و بیخبرمو بهش دوختم و آروم لب زدم:. وای قیصر ممنونم! ولی بخدا اگه خسته ای بیا بریم خونه خودت بعد میایم خونه ما.

گیج نگام کرد و سردرگم گفت: خونه خودم نه... خونه خودمون.

از ته دل خندیدم: باشه خونه خودمون، هنوز زبونم عادت نکرده.

تاکسی از تر مینال بیرون اومد و انتهای خیابون گنبد حرم که زیر بارون شسته میشد رنگ طلاییشو به رخ میکشید. همونجور که روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم هر دو سلام دادیم.

قیصر دستمو گرفته بود تو دستش... هر چی به خونه نزدیکتر میشدیم حس میکردم فشار بی اراده دستش رو دستم بیشتر میشه. از سر بلوار که پیچیدیم و فقط چندتا کوچه فاصله داشتیم تا خونه دیگه حس کردم ناجور داره خودخوری میکنه.

واقعا نگرانش بودمو پرسیدم: قیصر جون گلی روبراهی؟

اوهومی لب زد. سر کوچه زد رو شونه راننده و گفت: داداش ما پیاده میشیم.

بارون نرمتر از قبل میبارید.


romangram.com | @romangraam