#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_209

لبخند زدم و پنجه قفل شدش تو پنجمو محکم فشردم. اون لحظه فکر میکردم منظورش از آدما خودشن... ولی منظورش من بودم که بیخبری هنوز باعث میشد حالم خوب باشه.

_نترس خوشتیپ! تا منو داری غم نداری.



پارت۵۴

یه کم بعد سوار اتوبوس شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم. صبح نشده رسیدیم تهران... تو همون ترمینال کله سحر قیصر با باباش تماس گرفت و دیدم که خیلی پریشونتر از قبل، در اوج خستگی رفت سراغ یه تعاونی و بلیط مشهد رو گرفت. خسته بودم به جونش نق میزدم که بره یه اتاق بگیره یه کم استراحت کنیم اما مرغش یه پا داشت میگفت غروب نشده باید برسیم.

حسابی به هم ریخته بود. هیج کاری از دستم برنمیومد حرفی هم نمیزد.

دستمو گرفت تو فرصتی که داشتیم منو برد یه جا صبحونه زدیم و شکمم که سیر شد و یه نمه راه رفتم اخلاقم بهتر شد.

دوباره نشستیم تو اتوبوس و راه افتادیم سمت مشهد... تقریبا ساعتای چهار رسیدیم ترمینال مشهد.

مشهد هوا بارونی بود و بارون بهار یه کله و ریز میبارید. قیصر دوباره رفت سراغ تلفن کارتیها و با باباش تماس گرفت. بعد هول و کلافه برگشت سراغم گفت پا شو بریم.


romangram.com | @romangraam