#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_208
تو فکر نگام کرد: محسن با بابات اینا رفته... دیگه پاکروانو بگیرن نیازی نیست فرار کنه. کل باندشون منحل میشه.
ذوق زده دستشو گرفتم: راست میگی؟!
پنجه شو تو پنجه ام قفل کرد و دستمو بالا کشید پشت دستمو بوسید. چشماشو بست دستمو همونجور چسبیده به لباش نگه داشت.
چند نفر سبیل کلفت و چند تا خانم از اطراف و اکناف چپ چپ نگامون میکردن که آروم گفتم: قیصر!
چشماشو باز کرد تو چشام زل زد: درد!
از لحنش خندم گرفت. آدم بشو نبود. بجای من اون خیره تو صورتم چشم چرخوند و گفت: خیلی دلم میخواست الان یه جا باهات تنها بودم. محکم بغلت میکردم. اینقدر محکم که حس کنم دیگه امکان نداره از من دور شی گلی... گلی داغونم... خیلی داغونم.
این اعترافش تنمو لرزوند. قیصر آدم ضعیفی نبود. تو اوج دردسر امکان نداشت وا بده. ولی حالا حس میکردم بغض داره. دلم ریخت و بیخیال چشمایی که برای دید زدنمون چهارتا شده بود بیشتر بهش نزدیک شدم: قیصر حالت خوب نیست... تابلوعه... تو رو خدا حرف بزن خودتو سبک کن. چی شده؟
نفسشو رو صورتم رها کرد. پوستم زیر حجم گرم نفسش سوخت. دلم میخواست بغلش کنم نوازشش کنم. تنها کاری که احتمالا از دستم برمیومد.
_چیزی نشده... نمیدونم چه مرگم شده... از فردا میترسم... از فردا که خورشید میاد بالا همه جا رو روشن میکنه و آدما مجبور میشن با حقیقت روبرو بشن میترسم.
romangram.com | @romangraam