#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_207
آخی! چقدر دلم براش سوخت. همه دخترا عزیز دردونه باباشونن، حالا چی شده بود که تنگ این غروب دلگیر داموراک یاد پدر و مادرش افتاده بود. دل منم هوایی شد. یهو دلم عجیب گرفت. خدا رو شکر که داشتیم برمیگشتیم مشهد. امیدوار بودم قیصر با تصمیم غیر منطقی گند نزنه به مأموریتش چون خیلی کلافه بود.
سر شب ماشین اومد جلو در خونه، داموراک هر دومونو از زیر قرآن رد کرد. ماشین که راه افتاد برگشتم از شیشه عقب براش دست تکون دادم اونم کاسه آبی پشت سرمون ریخت و برام دست تکون داد.
حال قیصر خوب نبود. دیگه بعد از چهار سال اخلاقش دستم بود. دلیل کلافگیشو نمیپرسیدم چون میدونستم اگه لازم بود بهم میگفت. ولی خیلی کنجکاو بودم بدونم. حتما کارش خیلی واجب و فوری فوتی بود.
هر دو روی صندلی عقب اون پراید درب و داغون نشسته بودیم و جاده تاریک اورامان به سمت شهر رو پشت سر میذاشتیم.
راننده هم انگار دلش بدتر از ما گرفته بود. یه موسیقی کردی جانسوز گذاشته بود. با وجود اینکه نمیفهمیدم چی میخونه جیگرمو کباب میکرد. دستمو انداختم دور بازوی قیصرو سرمو گذاشتم رو شونه اش... یه کم جابجا شد تا راحتتر باشم.
خیلی زود رسیدیم به شهر... رفتیم ترمینال. قیصر به من گفت بشینم رو صندلیای انتظار و بعد خودش رفت از تلفن کارتی با سرهنگ تماس گرفت.
از دور میدیدمش... حرکاتش نشون میداد داره با مافوقش بحث میکنه... عاقبت کلافه تر و عصبی تر از قبل برگشت پیشم وگفت: پاشو بریم.
از یه تعاونی با دادن پول بیشتر برای هر بلیط با نامی غیر از نام خودمون بلیط گرفت. تو سکوی ترمینال منتظر نشسته بودیم. قیصر پا رو پا انداخته بود و متمایل به سمت من دستشو پشت صندلیم گذاشته بود. این طرز نشستنش حالمو خوب میکرد. انگار حتی با نشستنش محافظتم میکرد.
گفتم: دیروقته ولی کاش میرفتیم با محسن و بلور خداحافظی میکردیم.
romangram.com | @romangraam