#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_206
برای اولین بار انگشتای قیصر سرد بود. اینقدر که تعجب کردم و گفتم: فشارت افتاده یا سرما خوردی؟
هول دستشو عقب کشید. بلند شد رفت طرف آشپزخونه و گفت: نه یه کم نگرانم.
دنبالش رفتم و پرسیدم: نگران پاکروان؟
گیج برگشت نگام کرد: گلی من میرم ماشین بگیرم بریم شهر... امشب عملیاته... یا پاکروانو گیر میندازن یا فلنگو میبنده. یه کار واجبتر برام پیش اومده باید هر طور شده بریم مشهد.
منکه از خدام بود برگردم گفتم چشم. تمام حواسم رفته بود پیش پسرش... نکنه بچه یه طوریش شده بود؟
دعا میکردم اتفاق بدی نیفتاده باشه... فکرم هر طرف میرفت بجز طرف خودم.
قیصر که از خونه زد بیرون رفتم تو حیاط از پله هایی که میرفت سمت پشت بوم بالا رفتم. صدای گریه و ناله داموراک قلبمو ریش کرد. زیر نور یه لامپ که با سیم بلندی از پایین برای پشت بوم کشیده بودن نشسته بود لواشکا رو زیر و رو میکرد.
تا صدای منو شنید. فوری ساکت شد و اشکاشو با پر شالش پاک کرد. دلم براش سوخت. کنارش نشستم کمکش کنم و پرسیدم: دلتون گرفته؟
عمیق نفس کشید و به زحمت فارسی صحبت کرد: هعععی! یاد قدیما افتادم... یاد باوکم ( پدرم) دایکم (مادرم)... عزیز دردانه باوکم بودم.
romangram.com | @romangraam