#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_205

خیلیهاشون تجربه اولشون خوب نبود و وقتی خودمو باهاشون مقایسه میکردم خدا رو شکر میکردم. برای قیصر میل و رغبت من به ایجاد یه رابطه لذت بخش مهم بود و همین برام کافی بود که بهم ثابت بشه چقدر دوسم داره.

یه کم بعد از اتاق بیرون زدم. قیصر داشت با باباش صحبت میکرد. داموراک رفته بود بالا پشت بوم لواشکای زرد آلو رو که خودش درست کرده بود پهن کنه.

رفتم کنار قیصر که رو طاقچه پنجره نشسته بود و نگاهش به من بود.

_باشه چشم... حواسم هست. به سرهنگ گفتی بابا؟ بگو حتما با همین خط باهام تماس بگیره... باشه گوشی میدم به گلی نگران آقای خندانه.

حالش بد گرفته بود و با اینکه سعی میکرد بروز نده ولی تابلو بود. گوشیو گرفتمو بعد از سلام علیک با آقای سرمدی سراغ بابامو گرفتم که تا خواست جوابمو بده انگار صدام براش قطع شد. هر چی داد زدم نفهمید و تماس که قطع شد دیگه خطش آنتن نداد



پارت۵٣

پکر گوشیو دادم دست قیصر... حالم گرفته شده بود: اینم از شانس من.

قیصر دستمو گرفت و پشت دستمو نوازش کرد: نگران نباش گلی جان بد به دلت راه نده.


romangram.com | @romangraam