#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_204

لال نگاش میکردم. قلبم انگار تو دهنم میزد. اولین دکمه رو باز کرد و همونجور که دستش میرفت سمت دکمه بعدی لباش نرم نشست رو لبامو بعد از درآوردن لباسم تو بغلش مهارم کرد. دستش رو پوست تنم میچرخید و بوسه هاش عمیقتر و محکمتر رو تنم مینشست. بیشتر بغلم کرد و پشتمو به تشک زد....

آفتاب غروب کرده بود که چشم باز کردم. پشتم به سینه اش محکم بود و بازوهاش هنوز دور تنم حصار بسته بود.

نور چراغ حیاط که از پشت پرده میپاشید تو اتاق تاریکی اتاق رو میشکست. صدای آروم صحبت میشنیدم. گوشام بی اختیار تیز شد. انگار داموراک بود و داشت با حاجی صحبت میکرد. چیزی از حرفاش حالیم نمیشد.

نگاهم به لباسم بود که کنار تشک افتاده بود. تکون خوردمو چرخیدم. قیصر خواب آلود پلک زد و دستاش از دور تنم کنده شد. لحافو تا گلوم بالا کشیدم و اونکه اجیر شده بود آروم گفت: چی کار کردم؟ اذیت شدی؟ اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.

_نه... فکر کنم بابات تماس گرفته.

تکون خورد و نشست. محکمتر لحافو کشیدم تا از گلوم پایین نیاد. برگشت نگام کرد. بعد خندید و گونه مو ویشگون گرفت. خم شد تو صورتم و با شیطنت گفت: من میرم تو هم بپوش بیا.

پیرهنشو از بالای سرم چنگ زد و حین بلند شدن پوشیدش... از اتاق که بیرون زد بلافاصله پاشدم تک تک لباسامو بسرعت باد پوشیدم. باورم نمیشد چند دقیقه قبل با اون وضع کنار قیصر خوابیده بودمو اولین تجربه یه حس شیرین رو پشت سر گذاشته بودم.

چقدر خوشحال بودم که قیصر با اینکه شیفته من بود سعی میکرد قدم قدم پیش بره... رفتارش باعث میشد هر لحظه برای بودن کنارش مشتاق تر بشم.

دروغ چرا خیلی از دوستام که تجربه هاشونو برام تعریف میکردن بیشتر میگفتن تو اولین تنهاییشون به قول قیصر بعععله...


romangram.com | @romangraam