#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_203
معنی دار لبخند زد و گفت: دنبالم میگشتی؟
خون زیر پوست گونه هام جست و یه آن داغ شدم از خجالت: نه، فکر کردم رفتی بیرون.
خندید: بدون تو کجا برم؟
نشستم وسط تشک،رفت آروم در اتاقو بست و پرده رو کشید. قلبم تو سینه میکوبید. اومد نشست وسط تشک و با نگاهش سرتا پامو قاب گرفت.
تمام تنم نبض شده بود. ازش نمیترسیدم...فقط هنوز خجالت میکشیدم. پشت انگشتاشو آروم کشید زیر گلوم...
_خسته ای؟
بین هزارتا آره و نه بالاخره دلمو زدم به دریا و گفتم: نه... اصلا خوابم نمیاد.
بازومو گرفت منو کشید جلوتر یه جور میون پاش نشوند که بتونم به بازوش تکیه بدم.
گرمای تنش داغم کرده بود. دستش رفت سمت دکمه های لباسمو گفت: درش بیارم اذیت نمیشی؟ میخوام فقط یه کم به هم عادت کنیم.
romangram.com | @romangraam