#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_202

حدود ساعتای سه بعداز ظهر بود و بعد از خوردن نهار قیصر گفت جفتتون برین استراحت کنید خودم همه ظرفها رو میشورم و اینجا رو مرتب میکنم.

داموراک خسته بود زود گوشه اتاق خوابش برد. منم رفتم تو اتاقی که صبح بیدار شده بودم دوباره تشک انداختم رفتم زیر لحاف.

دروغ چرا خوابم نمیبرد. دوست داشتم قیصر بیاد کنارم بخوابه. منی که تا دیشب ازش میترسیدم حالا یه جور دیگه دوسش داشتم. یه حال دیگه بودم. انگاری گرمای دستاش خون به رگم میریخت.

گوشم به سر و صداهای آشپزخونه بود.

سر و صداها تموم شد و نیومد.

پا شدم محتاط سرک کشیدم از پنجره حیاط رو پاییدم. نبود.

همه جای خونه رو هم گشتم و پیداش نکردم. دلخور از اینکه بدون من رفته و حتی برای چند دقیقه تنهام گذاشته رفتم تو اتاق که بخوابم.

با تعجب دیدم تو اتاقه و داره دکمه های پیرهنشو باز میکنه.

_عه کجا بودی؟!


romangram.com | @romangraam