#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_201
پنجر به لب کانتر تکیه دادم: کاش میتونستم زنگ بزنم به مامان و بابام.
موهای کنار صورتمو با نوازش داد پشت گوشمو گفت: نمیشه... پاکروان نفوذی زیاد داره... اگه تماسو شنود کنه و لو بریم همه چی به باد میره.
منو کشید سمت خودش... بغلم کرد و سرمو به سینه اش فشار داد. صدای قلبش آرومم میکرد. موهامو آروم نوازش میکرد که صدای در طویله و بعدم زنگوله ی پای گوسفندا هر دومونو کشید پای پنجره...
پارت۵٢
با اومدن داموراک خونه یه جون تازه گرفت. حالم مثل وقتی بود که مامان میرفت بازار و خونه سوت و کور بود وقتی میومد انگار شور و شادی رو با خودش میآورد
به هر جون کندنی بود نشستم سر سفره و بی اشتها دستپخت داموراکو امتحان کردم. الحق که محشر بود. باید یه کم پخت و پز انواع غذاها رو بلد میشدم، مبادا شوهرم از غذا خوردن بیفته.
واای دلم غش میرفت وقتی خودمو قیصرو تو یه خونه و زیر یه سقف تصور میکردم. کلی برنامه تو ذهنم چیده بودم.
قبل از هر چیزی باید با خاله میرفتم بازار تا میتونستم لباسای شیک و ستهای شوهر جذب کن خونگی میخریدم.
romangram.com | @romangraam