#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_200

رفتیم پایین جای همه خالی دوتا ساندویچ مشتی گرفتیم که البته توش خبری از سوسیس و کالباس نبود. پوره سرخ شده سیب زمینی با پیاز سرخ شده فراوون لای نون باگت تازه...

یه گوشه کنار درختی که دورش سنگفرش بود ولو شدیم رو زمین کنار هم... تو اون موقع از سال حسابی محیط کنار رودخونه خلوت بود. بالذت ساندویچمو گاز میزدم. قیصر یه دستشو گذاشته بود دور شونه ام. ساندویچشو گرفت جلو دهنم، یه گاز زدم به ساندویچش، با لذت جایی رو که گاز زده بودم گاز زد و ذرات نونی که رو پام ریخته بود رو کنار زد. داشت مثل بچه ها لوسم میکرد. انگار براش مهمترین چیز دنیا بودم. اینو کامل حس میکردم. دوباره ساندویچشو گرفت جلو دهنم. لذت میبرد ساندویچشو گاز بزنم. تو عمرم خودمو برای کسی اونجور لوس نکرده بودم. وای خدا چه حس خوبی بود. انگار یه بادیگارد داشتم که شش دانگ حواسش جمع من بود. از خودم میپرسیدم واقعا من عاشقترم یا اون...

یه گاز بزرگ به ساندویچم زدم. آروم انگشت کشید کنار لبمو پاک کرد. دلم نمیخواست ساندویچامون تموم بشه.

بالاخره برگشتیم خونه... هنوز داموراک نیومده بود. اینقدر خورده بودم که بعید بود بتونم چیز دیگه ای بخورم.

دلم یه دوش آب گرم میخواست ولی لباس نداشتم.

قیصر زیر قابلمه سنگی نهار رو روشن کرد و گفت : الان داموراکم میاد.

لیوان آبی رو که دستم بود سر کشیدم و گفتم: میشه با بابات تماس بگیری؟

یه نگاهی به ساعت دیواری انداخت. گوشی داموراک رو طاقچه آشپزخونه بود. گوشیو برداشت روبه روم بی فاصله ایستاد و شماره گرفت.

خیره تو چشمام بود و نمیدونستم اصلا شماره نگرفته... یه کم منتظر شد و بعد تماسو قطع کرد گفت: برنداشت... احتمالا جاییه نمیتونه صحبت کنه.


romangram.com | @romangraam