#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_199
قیصر هم اومد و دوتا چای ریخت ولو شد کنارم. تنش تقریبا خشک شده بود.
_این چای رو بزن گرم شی قهرمان من.
خندم گرفت. گرسنم شده بود و نمیدونم چرا ولی خیلی هوس ساندویچ کرده بودم اونم با نون باگت.
_کاش اینجا ساندویچی هم بود.
یه قلوپ چای خورد و گفت: هست... اون پایین کنار رودخونه توریست زیاد میاد. چندتا دکه و حتی سوییت برای کرایه هست. بزار خشک شی میبرمت ساندویچم بهت میدم ولی بعد باید برگردی اون غذای خوشمزه رو هم که صبح داموراک برات پخته بخوری.
ذوق زده خیره شدم تو چشاش و گفتم: باشه.
خط نگاهشو باریک کرد و با لبخند معنی داری نگام کرد: کی از خجالتم درمیای گلی خانم؟ آموزش شنا، پیرهن، چای، ساندویچ... اوف، حسابت زده بالا ملوس خانم.
زیر رگبار نگاهش عمدا ریز و دلبرانه خندیدم. میدونستم چقدر عاشق اونجور خندیدنمه. دلم هوس چلونده شدن تو بغل گرمشو کرده بود.
سر تکون داد و چاییشو هوف کشید. یه کم بعد که لباسام خشک شد رفتم کنار درخت و پشت بهش لباسمو عوض کردم پیراهنشو بهش پس دادم. داموراک وسط شیب تپه هنوز اسفناج جمع میکرد و گله تو تپه در حال چرا بود. قیصر از دور داد زد و به زبون کردی گفت میریم تا پایین رودخونه و برمیگردیم خونه، اونم تأکید کرد زودتر بریم خونه نهار بخوریم.
romangram.com | @romangraam