#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_198

خسته که شدیم اول منو از آب بیرون داد بعدم خودش با یه حرکت تنشو از آب بیرون کشید.

لباسای خیسم به تنم چسبیده بود و داشتم یخ میزدم. داموراک دورتر از ما خم بود روی زمین و بنظرم اسفناج کوهی جمع میکرد میریخت تو دامن رویی لباسش.

فکم از سرما قفل شده بود و دندونام به هم میخورد. قیصر پیراهنشو از رو زمین برداشت و فوری اومد سمتم. از سر و تنش آب میچکید: لباستو دربیار اینو بپوش تا لباسات خشک بشه.

خودمو محکم بغل کرده بودم گفتم: نه... خودت... بپوش.

کنارم زانو زد خندید: نگاش کن چطور میلرزه. زودباش دربیار اینجا کسی نیست.

بیشتر مچاله شدم. خودشو جزو کسی حساب نمیکرد. دستشو آورد جلو دکمه لباسمو باز کنه. چاره نداشتم. داشتم از سرما یخ میزدم. سرمو انداختم پایین... انگشتای یخ زدمو طرف هر دکمه میبردم اون فرزتر از من بازش کرده بود.

لباسشو باز کرد گرفت پشتم. خودشم جلوم سد بسته بود و گفت: زود در بیار بپوش.

اولین بار بود که لباسمو جلو چشماش درآوردمو بدون نگاه کردن به صورتشو بدون درآوردن لباس زیرم بلوزشو گرفتم که گفت: تا کی میخوای از من خجالت بکشی دختر؟!

سرخ از خجالت زود لباسشو پوشیدم. شلوار خیسم تو تنم موند. داشتم آب موهامو میگرفتم و اون شال و لباسمو تا جون داشت چلوند و پهن کرد رو شاخه درخت. رفتم کنار آتیشِ داموراک نشستم.


romangram.com | @romangraam