#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_197
یه حالی بود چشاش که ته دلمو خالی میکرد. گفت:نفس نکش گلی.
قبل اینکه بپرسم چرا با یه حرکت جفتمونو کشید زیر آب و من با چشمایی که جرأت باز کردنشو نداشتم حس کردم وسط آب شناورم و دلگرمیم به آغوشی بود که مهارم کرده بود. چند ثانیه بعد دوباره انگار صاف شد و سر و گردن هردومون از آب اومد بیرون. بدنم یه کم با آب هم دما شده بود و مثل قبل احساس سرما نمیکردم. چشامو باز کردم. سمت دیگه گودال بودیم. چشمام تو صورت قیصر بود و اون با رضایت لبخند میزد: شنا خوب بود خوشگلم؟ حالتو بگو وقتی تو آب معلق بودی.
واقعا حالم خوب بود و مثل بچه ها ذوق زده گفتم: خیلی حال داد. بازم بکن.
یه چشمک بهم زد و گفت: اینجا نمیشه خودتو کنترل کن.
هم خندم گرفت هم از خجالت سرخ شدم. قبل اینکه چیزی بگم دوباره گفت: نفس نکش...
و باز تکرار اون حس شیرین بود. برای منکه واسه اولین بار شنا رو با امنیت کامل تجربه میکردم حس بینظیری بود.
پارت۵١
با قیصر اصلا گذشت زمان رو نمیفهمیدم. شناور موندن رو سطح آب رو به هر بدبختی بود به منکه خیلی هم تو یادگیری فرز نبودم یاد داد.
romangram.com | @romangraam