#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_196

_خیلی بدی یخ زدم.

فاصله صورتای خیسمون از هم یه بند انگشت بود و دستمو رو سینه اش فشار میدادم تا بتونم ازش فاصله داشته باشم.

_شنا بلد نیستی تو دختر؟!

_نخیر.

یه تکونم داد و تو بغلش بالاتر پرت شدم.

_پس ولت کنم میری زیر آب.

بی اختیار بازوشو چنگ زدم و با ترس گفتم: نکن دیوونه خفه میشم.

خندید:مگه از ترس مردن منو اینجور محکم بغل کنی.

تازه فهمیدم چقدر محکم بهش چسبیدم. یه دستشو گذاشت پشت موهای خیسمو زل زد بهم.


romangram.com | @romangraam