#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_195

داموراک از دور چیزی گفت و خندید. آب تا روی سینه قیصر عمق داشت.

_بیا بزن به آب گلی... خیلی خنکه.

با شک نوک پامو از تو کفش درآوردم زدم تو آب و از سرماش چشام گشاد شد. زود پامو عقب کشیدم: دیوونه بیا بیرون سرمامیخوری.خیلی یخه

خندید: نترس بیا سرد نیست. خودم گرمت میکنم.

نشستم لب آب و گفتم: نمیخوام. یخ میزنم.

یه چیزی از رو آب گرفت با مشت پر آب اومد نزدیکتر: گلی جان ببین چی گرفتم.

خودمو کشیدم جلو تا بهتر ببینم اونم دستشو آورد جلوتر اما همینکه دیدم چیزی تو دستش نیست بازومو گرفت و منو کشید تو آب... صدای جیغم تو دشت پیچید و بعد صدای اعتراض داموراک بود که با خنده قیصر یکی شد و گفت: چه میکنی دایکم!؟

قیصر دستاشو انتهای کمرم حلقه کرده بود تا سر و گردنم بالای آب بمونه وگرنه فرو میرفتم و اب از خط دهنم رد میشد.

سردم بود و دندونام به هم میخورد.


romangram.com | @romangraam