#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_194

خیالم راحت نبود. از ناراحت شدن مهتاجم میترسیدم. نکنه به خاطر دیشب باهام لج بشه... خوش به حال قیصر، چقدر بیخیال بود. داموراک نشسته بود کنار یه تک درخت بساط چای آتیشی الم کرده بود. رسیدیم بهش روی علفها نشستیم. اینقدر مهربون بود با اینکه چهار خط درمیون فارسی صحبت میکرد و قیصر مدام جمله هاشو برام معنی میکرد دوست داشتم کنارش بمونم.

بغچه نون محلی و پنیری که هر دو رو خودش درست کرده بود جلومون پهن کرد. چقدر بی ادعا و بی تکلف، در عین حال محترم بود. یه لحظه به حاجی سرمدی حسودیم شد و بعد اولین لقمه رو که داموراک برام گرفت و به دستم داد به خودم گفتم « گلی یه همچین زنی باش برای قیصر»

لقمه رو گذاشتم دهنم و با قیصر چشم تو چشم شدم که با لذت تماشام میکرد. بی اراده لبخند زدم. اونم که قربونش برم انگار نه انگار داموراکم داره نگاهمون میکنه. گونه امو کشید و از فاصله برام بوس فرستاد.

داموراک به روم لبخند زد و یه چیزی گفت که نفهمیدم. از قیصر پرسیدم چی گفتن؟

قیصر خندید. یه لقمه گذاشت تو دهنش گفت: نگرانته... چوب مهتاج به تنش خورده میگه حواست باشه مهتاج اذیتش نکنه.

نگران بودم. نگرانتر شدم. منکه با مهتاج کاری نداشتم. به قول مامان از اون پیرزنا بود که ویوش خوب و دلچسبه اما درونش کخیه.

داموراک تو دو تا لیوانی که داشت چای برامون ریخت گذاشت جلومون... فکر کنم قیصر گفت پس خودت چی که اونم جواب داد من خوردم. البته اینو از اشاره هاش فهمیدم.

صبحونه ای که داشتیم لنگ ظهر میخوردیم بیشتر از تمام صبحونه های عمرم به جونم چسبید. هوا خنک بود. یه کم جلوتر تو یه گودی بزرگ سر راه رودخونه ای که روی تپه جاری بود تو سطح صافی به اندازه یه استخر کوچیک آب جمع شده بود. رفتم کنارش ببینم ماهی کوچیک پیدا میکنم یا نه که یه چیزی افتاد تو آب و سر تا پام خیس شد. قیصر بود که پیراهنشو درآورده بود و با شلوار پریده بود تو آب داشت به منکه هنوز گیج و خیس بودم میخندید.

_همه جامو خیس کردی دیوونه.


romangram.com | @romangraam