#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_193

خندید و همزمان با من نشست: اره بی ادبم. کجاشو دیدی دختر خانم.

بعد بلندتر خندید.



پارت۵٠

من پا شدم و بدون اینکه نگاهش کنم راه افتادم. یه قدم پشت سرم بود و پرسیدم: میشه بعد برگردم پیش مامانم؟

_مامانت اینا و مهتاج و همه رفتن شهر احتمالا تا ظهر برن مشهد.

پاهام برای جلو رفتن شل شد. مکث کردم و تو صورت قیصر که بهم رسیده بود چشم چرخوندم: کاش میشد یه خبر از بابام میگرفتم.

بازومو گرفت دست دیگه اش هم گذاشت انتهای کمرم منو وادار کرد کنارش راه برم.

_بابام یه خط جدا داره برای تماس با داموراک... اینجا آنتن نداره... برگشتیم روستا باهاش تماس میگیرم خیالت راحت بشه.


romangram.com | @romangraam