#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_192
خندیدم: مال کی باشم از تو بهتر دیوونه.
نگاهش یه حالی بود. اون هوا و اون نگاه و اون حرفا والا داشت منم حالی به حالی میکرد چه برسه به اون...
_گلی؟
به جای جواب دادن فقط با یه نگاه تسلیم خیره اش شدم.
_با من بازی نکن... من زنجیر پاره کنم بیخیال داموراک میشم که داره از دور ما رو میپاد.
خندم گرفت و خواستم پاشم که دستشو گذاشت رو سینه ام تا بلند نشم. از لمس تنم با دست گرم و مردونه اش ته دلم خالی شد. تا خواستم اعتراض کنم تنشو جلو کشیده بود و داغی لباش رو لبام داشت جسم و روحمو آب میکرد.
تقلا کردم و به زحمت دستمو تخت سینه اش فشار دادم که خودشو یه نمه عقب کشید و با لذت تماشام کرد. گفتم: آبرومونو بردی.
خندید و آروم بهم چشمک زد: آره پاشو تا داموراکم هوسی نشده.
سینه اشو بیشتر فشار دادم تا عقبتر بره و بتونم بلند بشم: بی ادب.
romangram.com | @romangraam