#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_191

ساکت بود. سرمو چرخوندم نگاش کردم. خیره بود به چشام... صدای زنگوله گوسفندا تو باد میپیچید. تکون خوردمو منم نیم تنه ام رو سوار آرنجم کردمو پرسیدم: ناراحت شدی؟

بازم بیجون و تلخ لبخند زد: نه بابا ناراحت چرا...

یه کم سرمو کشیدم جلوتر... فاصله صورتم حالا با گردنش کم بود و از پایین به بالا چشماشو نگاه میکردم: چته؟ کشتیات غرق شده؟

سرشو کشید جلو پیشونیمو بوسید: کشتی کیلو چنده؟ منم و یه گلی... دار و ندارم فعلا تویی دختر.

غرق لذت خودمو ول کردم رو علفا... ذوق زده و پر خنده رو به آسمون گفتم: خدایا گلی رو دریاب.

نگاش کردم. لبخند میزد. بیصدا و آروم. نگاهش برق میزد: قیصر واقعا اینقدری که میگی دوسم داری؟

با حسرت سرتکون داد: ببین هر چقدر که بگم حتی نتونستم یک دهم دوست داشتنمو بگم... پس یه قولی بهم بده.

_ چه قولی؟

_تو هر شرایطی که بودیم و هر اتفاقی برامون افتاد به اینکه مال من نباشی فکر نکن.


romangram.com | @romangraam