#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_190

سربالایی رو بالا میرفتیم که نفس کم آوردم ولو شدم رو علفزار. اونم بی مقاومت کنارم ولو شد. باد خنکی آروم میوزید. چشامو بستمو دراز کشیدم روی علفها. صدای قیصر پیجید تو گوشم.

_گلی منو چقدر دوست داری؟

چشامو باز کردم. کنارم دراز کشیده بود و نیم تنه اش سوار آرنجش بود و مسلط به من نگاه میکرد.

_خیلی... اصلا قابل گفتن نیست.

یه کم خیره نگام کرد بعد پرسید: محسنتونو از من بیشتر دوست داری؟

نیشم باز شد: آی حسود!...

بی جون خندید. رد نگاهش رو صورتم باریک شد و با مکث گفت: آقاتو چی؟ چقدر دوسش داری؟

نگاهمو ازش کندم خیره شدم به آسمون.

_بابام اولین عشق زندگیمه قیصر... ببین اگه تو منو به اندازه تمام دنیا دوست داشته باشی باز یه دهم بابام منو دوست نداری. پس هیچوقت خودتو با بابام مقایسه نکن.


romangram.com | @romangraam