#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_189
راه زیاد بود. قیصر یه چوب بلند برام پیدا کرد تا وقتی خسته شدم برای راه رفتن ازش کمک بگیرم. پایین روستا از رو پل چوبی که رد میشدیم دستمو گرفت و چون حس کردم ناجور کم حرف شده پرسیدم: از پاکروان چه خبر.
تو فکر جواب داد: هنوز هیچی بی صاحاب.
دشت و کوه سبز بود. واقعا تو اون هوا انگار افتاده بودم وسط بهشت. صدای زنگلوله گردن گوسفندا رو از دور میشنیدیم. از پیچ دره که پیچیدم گله رو از دور دیدم و پرسیدم.
_داموراک خودش آوردشون؟ دست تنها!
_ اره... از بچگی عاشق چوپانی بوده. با بابام که عقد کرد خواست بجای مهریه پنجاه تا گوسفند براش بخره... بابام میخواست بیارتش مشهد ولی گفت من بیام مشهد تو شهر دق میکنم. گفت میخوام همیشه تو دشت و کوه باشم. بابامم گفت چشم.
از روی جوی آب پریدم و با خنده گفتم: باباتم خیلی جالبه.
یه نگاهی بهم کرد و گفت: خودمم جالبم.
خندم کشدار شد.
_ اونکه بععععله...
romangram.com | @romangraam