#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_188

حالم ناجور پریشون بود. به مغزم فشار آوردم بفهمم چه خوابی دیدم ولی لامصب به کل از مغزم پریده بود. سایه قیصرو لای در دیدم و سرمو چرخوندم نور پشتش بود و قامتش تیره تر دیده میشد. انتظار داشتم بازم یه متلکی چیزی بپرونه تا بیدارم کنه و با خجالت دادنم کیف کنه ولی مهربون گفت: گلی جان پا شو دیگه داموراک رفته دشت. از تنهایی دارم دق مرگ میشم.

خسته تنمو از تشک کندم و کرخت و بیجون نشستم وسط تشک. حسابی دستامو کشیدم که قیصر نشست همونجا لای در. حالا چهره شو واضحتر میدیدم. نگام میکرد. ساکت و مظلوم شده بود.

یه جور نگام میکرد که نمیدوستم باید دلم براش بسوزه یا نه.

_گلی؟

_هووم.

یه کم مکث کرد و گفت: زهرمار!

خندم گرفت: جان.

انگار کلافه بود. دست کشید تو موهاش: جونت سلامت. پاشو بریم یه دوری بزنیم یه لقمه صبحانه که نه ظهرانه تو دشت کنار داموراک بزنیم.

باشه ای گفتم و جلدی دست و رومو شستم. حاضر شدم با هم از خونه زدیم بیرون. هوا ابری و خنک بود. مردم روستا یه جوری نگاهمون میکردن انگار متجاوز بودیم.


romangram.com | @romangraam