#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_187

_اصرار نکن... امشب خیلی خسته ام.

خندم گرفت. با خیال راحت تو بغلش جاگیرتر شدم و چشامو بستم. دوباره گفت: گلی اصرار کردی؟

خندیدم و گفتم: نه...

سرشو بیشتر تو موهام فرو کرد: درد!

پاشو دور پام محکم کرد و یه کم بعد از کم شدن فشار دستش فهمیدم خوابش برد. منم اینقدر به صدای نفساش گوش دادم که نفهمیدم کی خوابم برد

صبح با صدای قدقد مرغها که داخل حیاط رها شده بودن چشم باز کردم. نور چشممو زد. تنها بودم. بی رمق دوباره پلک بستم



پارت۴٩

زود گیج خواب شدم. یادم نیست تو خواب چی دیدم و چیکار میکردم که یه آن هراسون از خواب پریدم. چسبیده بودم به تشک و طول کشید تا ویندوزم بالا اومد فهمیدم کی هستم و کجا هستم.


romangram.com | @romangraam