#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_186
واقعا خسته بودمو فقط دوست داشتم یه جای خواب راحت بهم بدن بی دردسر بگیرم بخوابم.
چند دقیقه بعد روی تشک پشمی که ملحفه گل دار و قشنگش نشونگر سلیقه خاص داموراک بود نشسته بودم لحافو تا روی پام بالا کشیده بودمو داشتم با انگشت موهامو شونه میکردم. در اتاق باز شد. قیصر اومد داخل و درو بست. بی اراده نگام روی قامتش نشست و داغ شدم. پیراهنشو از تو شلوارش کشید بیرون و درحالیکه تکمه هاشو از بالا یکی یکی باز میکرد اومد رو تشک کنارم نشست...
_گلی جان من عادتمه بدون پیراهن میخوابم. اذیت نمیشی؟
میدونستم که بخاطر من داره مراعات میکنه. اروم لب زدم: نه راحت باش.
پیراهنشو درآورد. عضلات برجسته اش آدمو برای لمس کردنش هوس مینداخت. دروغ چرا... مثل قبل نمیترسیدمو ازش خجالت نمیکشیدم. دوست داشتم بهش نزدیک بشم. دراز کشید. دستمو گرفت بوسید و گفت: گلی فدات شم. پاشو اون چراغو خاموش کن اگه خدا بخواد بگیریم بخوابیم.
پا شدم. چراغو خاموش کردم و تو تاریک و روشن اون اتاق امن، برگشتم روی تشک و رفتم زیر لحاف... چقدر گرم بود. بازومو گرفت و یه دستشو گذاشت زیر سرم. سرشو فرو برد تو موهامو عمیق نفس کشید. دست دیگشو محکم کرد دور شکمم. شکممو ماساژ داد و گفت: همش از استرس بود گلی.
تازه یادم اومد دلپیچه ام خوب شده. آروم بودم. حلقه دستاشو محکمتر کرد. گرمای تنش آتیش بود. انگار ریتم نفساش با نفسام یکی شده بود.
_گلی!
_جان!
romangram.com | @romangraam