#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_185
قیصر کلافه ببخشیدی گفت و رفتیم داخل حیاط... آقای سرمدی یالله داد و همونطور که تو حیاط خونه داموراک جلو میرفتیم گفت: اومدم یه سر به موراک بزنم برگردم برم آگاهی... سرهنگ گفت وانمود کنیم قضیه واقعیه تا ظرف فردا یا پس فردا پاکروانو گیر بندازن.
یه خانم میانسال با چهره ای کاملا مهربون و آروم از در یکی از اتاقها بیرون اومد. لباس محلی رنگارنگی تنش بود... قیصر با دیدنش سرعت قدمهاشو بیشتر کرد. داموراک بغلشو براش باز کرد. انگار داشت قربون صدقه اش میرفت و دومادیشو تبریک میگفت. براش یه ریز دعای خیر میکرد. همو بغل کردن و روبوسی کردن من و حاجی هم ایستاده بودیم تو یه قدمیشون به تماشا...
بعد قیصر کنار رفت و دا موراک با روی خندان بغلشو برا من باز کرد. با من فارسی صحبت میکرد اما لهجه داشت.
_به به... عروس من! آفتاب سر صبح من!... ماه شب چهارده من!
بغلم کرد. خجالت زده تشکر میکردم. اون هجم از توجه و مهربونی داموراک باعث میشد نرسیده عاشقش بشم. واقعا یه زن بینظیر بود. دقیقا همون کسی که به حاجی سرمدی میومد. داموراک تعارفمون کرد داخل... آقای سرمدی دست داموراکو گرفت و آروم یه چیزی به کردی گفت که فکر میکنم اونم گفت چشم.
حاجی سرشو خم کرد پیشونی داموراکو بوسید و آروم بازوشو نوازش کرد: گیانمی...
همین یه کلمه رو میدونستم که معنیش میشد جانمی... گاهی قیصر این کلمه رو به کار میبرد. بعد حاجی اومد سمت منو روی سرمو بوسید: من دیگه میرم دخترم... به فکر پدرتم نباش اصلا هم تماس نگیر... من حواسم به ایشون هست.
ممنونی گفتم. قیصر با باباش رفت تا جلو در حیاط و داموراک منو برد داخل خونه... جالب بود. خونه داموراکم یه خونه شبیه خونه قبلی بود.
اونشب کنار داموراک حس خوبی داشتم. انگار یه جای امن دنیا بودم، بدون هیچ نگرانی... بعد از خوردن چای و شیرین کردن دهنمون داموراک به قیصر گفت بهتره بخوابیم. اشاره کرد به من و قیصر گفت: پاشو گلی جان داموراک میگه دختر قشنگم داره از خستگی میفته.
romangram.com | @romangraam