#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_184
پارت۴٨
آقای سرمدی پشت در بود و درو هنوز باز نکرده بود ولی صداشو میشنیدم که انگار داشت با گوشی صحبت میکرد و میگفت: پس خیالم راحت باشه محسن جان؟ اگه موردی پیش اومد با من تماس بگیر.
من و قیصر ناخودآگاه نگران به هم نگاه کردیم.آقای سرمدی درو باز کرد، با دیدن ما بهت زده نگامون کرد و من بیطاقت گفتم: با محسن ما حرف میزدین؟
یه کم هول شد. تماسو قطع کرده بود. انگار هم از دیدن ما شوک شده بود هم از اینکه مکالمه اش رو شنیده بودیم. لباس مشکی تنش بود. یا تازه رسیده بود یا داشت دیگه میرفت. قیصر باهاش دست داد: خبریه بابا؟!
یه نگاهی به من کرد: نه نگران نشین... وقتی رسیدیم تو جاده ماشینو ته دره دیدیم شوکه شدیم. سرهنگ یه کم لفتش داد تا قضیه رو بهمون تلفنی گفت... بابات بنده خدا یه مقدار فشارش پایین بالا شد.
نگرانتر گفتم: الان خوبه؟
_اره دخترم.
خودشو کشید کنار و بفرما زد. حالا روی صحبتش با قیصر بود: کار درستی نکردی باید ما رو تو جریان میذاشتی.
romangram.com | @romangraam