#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_183
با حرص کوبیدم به بازوش که جدی گفت: عه! آدمو هول میکنی، اشتباه کردم لب مال مرحله بعد بود. فعلا کاملا خم شو پشت سر من جوری بیا که از پنجره اتاقا دیده نشی.
هر دو با کمر خم از زیر پنجره ها رد شدیم و رسیدیم به در حیاط... وارد کوچه که شدیم یه نفس راحت کشیدم. هوا تاریک و سرد بود و کوچه های پر از سراشیبی روستا خلوت بود، صدای پارس سگها از دور و نزدیک به گوش میرسید. گاهی هم صدای بی موقع عرعر یه گوش دراز آرامش آبادی رو به هم میزد. لازم نبود خیلی گوش تیز کنم تا اون وقت شب صدای آب خروشان رودخونه ای رو که درست از پایین آبادی میگذشت بشنوم. صداش محشر بود و یه جورایی باعث میشد احساس ترس نکنم.
دستم تو دست قیصر بود و یه راه پر از فراز و نشیب رو برای رسیدن به خونه داموراک رفته بودیم. بالاخره جلو در یه خونه ایستاد و گفت: رسیدیم.
همه جا خیلی ساکت بود. گفتم: نکنه بیچاره خواب باشه... گناه داره این وقت شب.
قیصر خندید و دستشو گذاشت رو زنگ یه زنگ کوچیک زد: ساده جون... الان بابای من همه رو پیچونده... باهات شرط میبندم اینجاست.
چشمام گشاد شد و ناباور خندیدم:واقعا؟!
مطمئن گفت: یه درصد فکر کن اینجا نباشه... مهتاج که بالاسرش نیست. مامانت گفت بابای تو هم رفته پیش داداشت. گلشیفته هم که یقین دیده امشب دربه در شده رفته سراغ رفیق فابریکش که اونم از شوهرش جدا شده... میمونه بابای من... کجا براش بهتر از بغل عشقش...
صدای آقای سرمدی رو از حیاط شنیدیم: اومدم.
پخ زدم زیر خنده. قیصر آروم گفت: درد! به بابای خودت بخند... تو هم یکی مثل مهتاج بالا سرت بود تو میانسالی میرفتی با دوست دختر جوونیات بعععله...
romangram.com | @romangraam