#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_182

خندم قطع نمیشد. گفتم: فکر کنم بیدار باشه.

یه نگاهی به ساعت مچیش که عقربه هاش تو تاریکی برق میزد انداخت: مهم نیست دختر خانم... شما تحت حمایت منی... سرگرد قیصر سرمدی... پسر بابام نیستم اگه از دست این جادوگر بدجنس و این قلعه هزار تو نجاتت ندم.

خدایا! چه فیلمی بود این پسر... فکر کنم هیچوقت کنارش حوصله ام سر نمیرفت.

دستمو کشید و گفت:پاشو یه سویی شرت تو ساک برات گذاشتم. بپوش که اینجا هوا خیلی سرده از حموم اومدی سرما میخوری.

خلاصه بی سر و صدا آماده شدیم. در اتاق رو که به حیاط باز میشد با بدبختی تمام جوری باز کرد که صدا نده. بعد یه نگاه به حیاط کرد و برگشت تو صورت من چشم چرخوند: گلی دستم به شلوارت، منکه دارم نجاتت میدم... تو هم سعی کن بدون گند زدن و لو دادن مأموریت هر کار میگم بکنی... مهتاج دیگه سرهنگ نیست که کاری باهام نداشته باشه... پاشه گیرمون بندازه امشب جفتمونو از چیزمون آویزون میکنه(یعنی از خنده منفجر شدم) نخند بی ادب، از پاهامون آویزونمون میکنه.

به زحمت خندمو کنترل کردم و گفتم: باشه سرگرد فقط بگو چیکار کنم.

متفکر نگام کرد: فعلا یه بوسم بکن.

لبمو گاز گرفتم صدای خندم از دهنم بیرون نزنه. بوسیدمش گفتم : خب حالا چیکار کنم؟

یه کم فکر کرد دوباره همونجور که لای در باز اتاق ایستاده بودیم گفت: حالا یه لب بده...


romangram.com | @romangraam