#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_181
چشام چهارتا شد: الهی!
همون موقع حواسم رفت پیش ساغر دیوونه که فکر میکرد میتونه با دوتا چشم و ابرو اومدن حاجی رو خام کنه.
قیصر گفت: دا موراکو دادن به یه مردی که چهل سال از خودش بزرگتر بوده و خیلی عذابش داد... یارو سیزده تا بچه داشته ظاهرا پایین تنه رم با فعالیتهای شدید قبلی از کار انداخته بوده چون داموراک بچه دار نشده. ده سال پیش وقتی شوهرش مرد و بچه ها فقط مهرشو دادن از خونه کردنش بیرون، بابام که ردشو داشت پنهونی رفت سراغش آوردش تو این روستا که کسی نشناستش و با هم بعععله.
خندید. منم خندیدم و ذوق کردم: وایی! جدی!؟
دستامو آروم تو دستای گرم و مردونه اش نوازش میکرد که حس خوبی از امنیت و آرامش بهم میداد.
_اره... خب مادر منم مرده بود. مادرم زن خوبی بود ولی بابام هیچوقت عاشقش نبود( بیشتر خندید) منو گلشیفته بدون عشق پس افتادیم...(از لحنشو حرفاش فقط میخندیدم) حالا یا از بی عشقی بوده یا بابای ما کلا دچار تنبلی پایین تنه بوده دیگه نمیدونم والا...
بدنم حسابی گرم شده بود. دیگه نه دستام نه پاهام یخ نبود. دستمو کشید بالا پشت دستمو بوسید. داغ شدم. گفت: گرم شدی خوشگل خانم، نگی نفهمیدم.
ریز میخندیدم. قیصر در عین بی حیایی تو کلماتش یه جور خوب با حیا بود. یه چیز دیگه هم که تو چهار سال رفاقت درموردش فهمیده بودم این بود که در برابر دخترای دیگه یه جور قُد و مغرور بود که کسی جرأت نمیکرد براش چشم و ابرو بیاد. اینکه میدونستم تنها دختری هستم که اجازه داره براش دلبری کنه حس خوبی بهم میداد.
گوشاشو تیز کرد و پرسید: بنظرت این مادر فولاد زره خوابیده یا هنوز داره کشیک میکشه تلیک تلیک مارو بشنوه؟
romangram.com | @romangraam