#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_180
چشامو باز کردم. صورتش بیخ صورتم بود. با تردید گفتم: فیلم چی؟
خندید: از همین فیلمای مزخرف که مرده قدم قدم میاد جلو دختره قدم قدم میره عقب تهشم همیشه میخورن به دیوار بعدم بعععله...
خندم گرفت: دیوونه... ظاهرا تو بیشتر میبینی.
سرشو کشید عقب زد رو دکمه چراغ... چراغ خاموش شد ولی نور چراغ حیاط اتاقو از تاریکی درآورده بود. دستمو کشید نشستیم وسط تشک، گفت: بزار بخوابن میبرمت یه جا که عقل جن هم نمیرسه... اونجا راحتیم. این چند روز بی سرخر میمونیم اونجا.
پارت۴٧
اینقدر آروم حرف میزدیم که صدای همو به زور میشنیدیم.
_کجا؟!
موذی لبخند زد و یه بوسه ریز مهمونم کرد: خونه دا موراک... یه خانم کردِ... عشق حاجی بوده که مهتاج نذاشت بهش برسه...
romangram.com | @romangraam