#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_179

کارش غیرمنتظره، خنده دار و حرص دربیار برای مهتاج بود. بماند که منم حسابی خوشم اومده بود و مامان زیر پوستی میخندید.

منو گذاشت پایین... مهتاج شونه بالا انداخت. حرصی بودنشو پشت یه ظاهر خونسرد پنهون میکرد. رو کرد به مامانم.

_بیا بریم عزیزم...

داشتن میرفتن که قیصر گفت: مهتاج جون لالا کنید... نبینم صدا پچ پچ میاد ها... اونجوری من تمرکز ندارم.

مامان رفته بود بیرون، مهتاج بدون اینکه برگرده یه لا اله الا الله گفت رفت بیرون درو بست. وسط تشک ایستاده بودم. با خجالت سرمو بلند کردم بگم خیلی پررویی که نگاه مشکی و براقش زوم شده بود روم و کلا فراموش کردم چی میخواستم بگم.

یه جوری نگاه میکرد گفتم کارم تمومه. فاصله بینمون نیم مترم نبود. یه کم جلو اومد و ناخودآگاه یه نمه عقب رفتم. برجستگی سینه عضلانیش از روی لباس کامل معلوم بود. یاد روزی افتادم که تو خونه اش بدون لباس دیده بودمش... ضربان قلبم تندتر شده بود.

_حاضری؟

رنگم پرید. یه نمه دیگه جلو اومد و من یه ذره عقب رفتم. پشتم دیوار بود لامصب. خوردم به دیوار و بی اراده کف دستم پهن شد تخت سینه اش، چشامو بستم.

سرشو آورد پایین، نفسش میخورد تو صورتم. دروغ چرا منتظر بودم داغی لباشو حس کنم که آروم گفت: فیلم زیاد میبینی گلی؟


romangram.com | @romangraam