#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_178
_ قیصر!...
قیصر یه بله بلند گفت و بعد آهسته تر صورتشو به من نزدیک کرد: لامصب این از اون آدما هم نیست که باهاش کل بندازی قهر کنه بره... میمونه تا پدرتو درنیاره ولت نمیکنه.
لیوانو از دستم گرفت گذاشت رو کانتر چوبی: بسه خوردی بیا.
دستمو گرفت رفتیم اتاق آخر... مامان با چشم و ابرو اومدن بهم فهموند ظرفیتش برای تحمل مهتاج رو به اتمامه... تشکو پهن کرده بودن. قیصر تشک و لحافو که دید با یه لحن مسخره گفت: مهتاج جون امشبم مثل بچگیمامون خوابیدن زورکیه دیگه؟
مهتاج تای ابروشو بالا داد و خیلی رک گفت: نه عزیزم... امشب خیلی کار داری. خواب بمونه برا شبای بعد.
تمام تنم عرق کرد و دستم تو دست قیصر بی اراده لرزید. مهتاج ادامه داد: بیا پسر... رسمه یه پسر بچه از رو تشک عروس دوماد رد میکنن که بچه اولشون پسر بشه... نصف شبی تو این وضعیت پسر بچه یکی دو ساله ندارم. البته اینم تشک عروس نیست ولی خب... خودت بیا اول پاتو بزار رو تشک.
چقدر ناراحت شدم. خوبه یه پسر معلول رو دستشون مونده بود و از حالا سر جنسیت بچه چونه میزدن.
مامانم یه نفس بلند و معنی دار کشید که مهتاج کوچکترین محلی بهش نداد ولی قیصر فهمید ناراحت شده. یه آن قیصر خم شد دستش رفت پشت زانوهام تا به خودم اومدم تو بغلش رو دستاش بودمو رفت وسط تشک ایستاد. چشمای مهتاج چهار تا شد. من با خجالت گفتم: چیکار میکنی؟!
قیصر خندید: با اجازه جمع من دوقلو دوست دارم. یه دختر یه پسر.
romangram.com | @romangraam