#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_177
_ بله.
نگام کرد. یه جوری سر تا پامو با نگاهش قاب گرفت که دلم ریخت: بیا خوشگلم.
بی حرف جلو رفتم. خواستم لیوانو بگیرم که دستش خورد به دستمو با تعجب پرسید: چرا یخ کردی؟!
نگاهم به لیوان بود. چنگالو تابوندمو جوابی ندادم که دست گذاشت زیر چونه ام صورتمو بالا آورد. خیره شد تو چشام آروم لب زد: گلی فدات شم!... نبینم بترسی از من.
کاملا جدی بود. عجیب بود که شوخی نمیکرد. با دلهره دستشو پس زدم یه قلوپ چای نبات خوردم.
زیادی شیرین بود ولی داغیشو دوست داشتم. سنگینی نگاهش اذیتم میکرد. کلافه نگاش کردم گفتم: میشه نگام نکنی؟
خونسرد ولی آروم گفت: نه نمیشه دختر... الان داره حالم از خودم به هم میخوره گلی... چهار سال صبر نکردم که یه همچین شبی قشنگترین خاطره زندگیت برات تبدیل به شکنجه بشه... والا منم عادت ندارم مثل این جماعت از بالا سلام علیک از پایین رفت و آمد داشته باشم.
مغزم سوت کشید. این مثالهای بی ادبی رو از کجا میآورد پسره بی حیا!
صدای مهتاج دلمو از جا کند.
romangram.com | @romangraam