#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_176
مامانم با غیض اومد وسط حرفش و گفت: حالا چه عجله ایه حاج خانم... بزارین نفس بکشن نوبت بچه هم میشه.
مهتاج خاطر جمع لبخند زد: اول یکی بیارن بعد تا دلشون میخواد نفس بکشن.
یه نگاه نامحسوس بین من و مامان رد و بدل شد. گاوم زاییده بود. این مهتاج خانم از اونا بود که تا حامله نمیشدی ولت نمیکرد.
پارت۴۶
مهتاج پاشد در کمد رو باز کرد. چند دست رختخواب اونجا بود. مامان پاشد رفت کمکش... منم پا شدم که مهتاج گفت: تو بشین دختر جان این کارو باید ما انجام بدیم. دوتایی یه تشک پهن کردن.
مهتاج ملحفه تمیزی رو که با خودش آورده بود رو تشک انداخت. همون لحظه قیصر صدام زد: گلی جان!
از اتاق زدم بیرون و رفتم تو آشپزخونه. قیصر داشت چنگالو تو یه لیوان چای تاب میداد که نباتش حل بشه.
دلپیچه ام بهتر شده بود ولی استرس داشتمو دست و پام یخ بود. از تصور خوابیدن تو یه اتاق با قیصر اونم جلو چشم مامان و مهتاج رنگ به رنگ میشدم.
romangram.com | @romangraam