#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_175

یه نگاه به خودم کردم. یه ست بلوز شلوار اسپرت گلبهی بود که فکر میکردم خیلی بهم میاد و توش راحت بودم.

_قشنگه که...

_قشنگه ولی مال شب عروسی نیست.

باز خندم گرفت: مامان امکاناتمون در همین حده...

با این حرفم مامان هم خنده اش گرفت و همون لحظه مهتاج با سشوار وارد اتاق شد. از خنده ما خندید. سشوارو میزد به پریز کنار دستمو متلک انداخت: کبکتون خروس میخونه.

اوه! این اولین تیکه مهتاج بود که مامانو حسابی چزوند و منم به روی خودم نیاوردم اما معلوم بود مامان منتظره سر وقت تلافی کنه.

با تشکر از مهتاج سشوارو روشن کردمو سکوت برقرار شد. یه کم بعد دلم پیچ گرفت. سشوارو خاموش کردم. مامان موهای نسبتا بلندمو شونه میزد که مهتاج پرسید: نکنه داری مریض میشی؟

صورتم از درد جمع شده بود و جواب دادم: نه... هنوز خیلی مونده.

نیشش باز شد: خیلی یعنی چقدر گلم؟ یعنی احتمال داره همین امشب...


romangram.com | @romangraam