#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_174
داخل رختکن حموم لباسامو پوشیدمو حوله رو مثل کلاه بستم به سرم. پامو از حموم گذاشتم بیرون و هنوز سلام نداده. مامانم با یه حال نگران دوید سمتم بغلم کرد: گلی نصف عمر شدم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت... ( بعد آروم کنار گوشم گفت) روانیم کرد زنیکه، یعنی امشب نمیرسید اینجا دق میکرد.
صورتمو بوسید و عقب رفت. مهتاجم بغلم کرد و گفت: نترسیدی که؟ مرد جماعت همینه دخترم... ساخته شدن واسه دق دادن ما زنا.
منم عمدا لبخند مظلومانه ای زدم تا حرص قیصرو دربیارم: چرا یه کم ترسیدم... دلپیچه های عصبی گرفتم.
مهتاج با تأسف و دلسوزی سر تکون داد: شاهکاراتو تحویل بگیر پسر جان!
مامانم انگار فقط بخاطر حرصی بودن از مهتاج داشت منو حسابی تحویل میگرفت. معمولا تو اونجور شرایطی طلبکار میشد و میگفت: از بس بابات نازک نارنجی بارت آورده دیگه.
اما حالا دستمو گرفت دوباره بغلم کرد: الهی فدات شم مامان جان... بیابریم کمکت کنم موهاتو خشک کنی.
رو سرم یه جفت شاخ دراومده بود. تو اتاق بودیم صدای پچ پچ نوه و مادربزرگو میشنیدیم. مامان با حوله آب موهامو میگرفت و آروم غر میزد: واه! واه! انگار صد سال پیشه... این از اوناست که امشب جاشو پشت در اتاقتون میندازه... حواست باشه... قدیما رسم بود شب عروسی هر کی دختر نبود برعکس سوار خرش میکردن میفرستادنش خونه باباش.
ریز خندیدم... خودمو تصور کردم برعکس سوار خر. مامان مشت آرومی حواله ی شونه ام کرد: مرگ!... ببند نیشتو.
خندم کشدارتر شد و پشت دستمو برای مهار خندم گرفتم جلو دهنم. مامان باز غر زد: دیگه لباس از این بهتر نبود بپوشی؟
romangram.com | @romangraam