#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_173
دوش آبو بستم گوشمو تیز کردم. دهنم از حیرت باز موند. صدای مهتاج بود که داشت کفری غر میزد: نباید به ما میگفتی؟ غریبه بودیم؟ اصلا زندگی و کارت معلومه؟ عه! عه!... آدم اینقدر بیفکر؟... همه رو گذاشتی سر کار؟... ما هیچی، خودت که میدونستی همش شامورتی بازیه... تو ایو وضع عروسی گرفتنت چی بود؟
فکر کنم جواب این سوالو خوب میدونستم. تو همچین شرایطی اگه اسمم نرفته بود تنگ شناسنامه قیصر بعید بود اونجا میموندمو برای پاکروان نقش بازی میکردم.
قیصر خونسرد گفت: والا من نمیدونم چطور تونستی سرهنگو بپیچونی مهتاج جون... مأموریت لو بره جون من و گلی تو خطره.
صدای نگران مامانو شنیدم: یا امام هشتم!... آقا قیصر جون شما و جون گلی.
قیصر جواب داد: نگران نباشین... من حواسم به همه چی هست. مهتاج بزاره اوضاع خوب پیش میره.
مهتاج غر زد: فکر نکن منم مثل گلی بی زبونم هر بلایی سرم بیاری دم نمیزنم.
اوه! اوه! مهتاجم انگار به قول مامانم نصفش زیر زمین بود. فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه.
حالا حکایت مهتاج مهربون بود که وقتی اون روش بالا میومد دیگه کسی حریفش نبود.
دوباره دوشو باز کردم. باید زود میرفتم بیرون. یعنی اگر ما واقعا هم مرده بودیم مهتاج از اون آدما بود که میومد اون دنیا دنبالمون ببینه من دختر بودم یا نه...
romangram.com | @romangraam