#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_172
پارت۴۵
چای نبات دوست نداشتم گفتم: نمیخورم.
چشمک بدی زد:مگه دست خودته؟
وای چه بی حیا بود. خودمو زدم به نفهمیدن. دستگیره در کمدو کشیدم ولی باز نشد. آروم دستشو جایگزین دستم کرد. داشت زور میزد بازش کنه که گفتم: محکم بکن.
برگشت یه لبخندی زد که درجا فهمیدم سوتی دادم. گفت: محکمتر؟
از خجالت سرخ شدم. در باز شد و یه نگاه داخل کمد کردم. یه ساک اونجا بود. ساکو برداشت و گفت: مال منم توشه.
به زور جلو خندمو گرفتم. لباساشو میگفت. ساکو داد دستم. گرفتمش، نشستم زیپشو باز کردم. ماشالله ساک کاملی بسته بود...
یه دست لباسو حوله برداشتمو رفتم دوش بگیرم. پیچ دلم ول کرده بود. داشتم دوش میگرفتم که یه سر و صدایی شنیدم.
romangram.com | @romangraam