#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_171
یه نفس عمیق کشید. صدای قلبش گوم گوم تو گوشم میپیچید: میدونم غافلگیر شدی ولی به شرافتم قسم از همون اول دوست داشتم. از همون لبخند اولت دلم لرزید. از همون وقتی که بطری آبو گرفتی جلوم گفتی ببخشید دهنیه... من هیچ وقت توجهم به تو دروغ نبود گلی... هیچوقت.
خودمو کشیدم عقب تو چشاش نگاه کردم و گفتم: میترسم.
ساده گفت:نترس بابا امشب کاری نمیکنم.
با حرص کوبیدم تخت سینه اش: بی ادب!... دارم جدی میگم... من از زندگی با تو میترسم.
خندید: نترس! صد سال اولش سخته
رفتم تو اتاق، دلم پیچ خورد و به در کمد آویزون شدم. بلافاصله بازومو گرفت: چی شدی گلی؟
_هیچی، عصبی میشم درد میگیره.
باز زد جاده خاکی: اها... فکر کردم خدای نکرده خاک بر سر شدیم.
چپ چپ نگاش کردم اونم خندید و گفت: الان با یه چایی نبات درمونت میکنم.
romangram.com | @romangraam