#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_170

جدی اما مهربون سر تکون داد: نه. کاری با محسنتون نداریم.

عمدا با یه لحن خنده دار گفت محسنتون. ته دلم آروم شد. خواستم برگردم تو اتاق که مچ دستمو گرفت: کجا؟!

تقلا نکردم. میدونستم مردی نیست که بخواد منو به زور با خودش همراه کنه.

_فکر کردی هر کی هر کیه؟... هر سوالی داری بپرسی جواب بدم راهتو بکشی بری؟

_ ولم کن قیصر... من حالم خوب نیست.

نیشش باز شد: چرا خوب نیست؟ الان دیگه نگران نیستی، قرار نیست منو با کسی شریک بشی.

با حسرت نگاش کردم. فهمید وقت مسخره بازی نیست. جدی شد و مهربون منو کشید تو بغلش. سرمو به سینه اش فشار داد و آروم گفت: حق داری گلی. میدونم بهت بد کردم ولی مجبور بودم. بیا به هم زمان بدیم تا دوباره حسمون به هم درست بشه...

یه تکون کوچیک خوردم که خودمو بکشم عقب که محکمتر فشارم داد:

وول نخور بزار سخنرانیمو بکنم.


romangram.com | @romangraam