#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_169

_ گلی؟... کجا رفتی؟ کتری رو میزارم. آبگرمکن هم روشنه اگه میخوای دوش بگیری. یه ساک لباسم برات دادم بچه ها گذاشتن تو کمد اتاق آخری...

دلم دوباره میپیچید و نفسم بند اومده بود. اتاق آخر میشد همون که من توش بودم. نگام به کمد دیواری قدیمی سنجاق شد.

_ گلی؟!... گلی کجایی؟!

صداش نزدیکتر میشد. رسید پشت در... داشتم آروم گریه میکردم ولی خودمم نمیدونستم بخاطر دل پیچمه یا دلم گرفته بود یا اصلا پشیمون شده بودم و دلم میخواست فقط از اونجا دور بشم.

یه تلنگر به در زد: گلی؟!

درو یه کم فشار داد و وقتی فهمید چفتشو انداختم با یه حالت متعجب پرسید: گلی؟ حالت خوبه؟

گریه ام شدیدتر شد و با صدای گرفته و پر بغض گفتم: من میخوام برم خونمون قیصر...

سرمو گذاشتم رو زانوهامو بغضم ترکید دهنم باز شد: من عاشقت بودم... وقتی فقط یه شاگرد شوفر بودی... وقتی فکر میکردم اونروز که تو ظهر گرما بهت بطری آب دادم واقعا بهت کمک کردم... وقتی که فقط یه ننه داشتی که خیلی هواشو داشتی. وقتی مرام میذاشتی و هر وقت کمک میخواستم میومدی کمکم... قیصر من تو رو نمیشناسم... من سرگرد قیصر سرمدی رو نمیشناسم... من پسر حاجی سرمدی رو که تو ناز و نعمت بزرگ شده و از مال دنیا بی نیازه نمیشناسم... ( دیگه گریه امونمو بریده بود. دلم به حال خودم میسوخت) قیصر من تو رو نمیشناسم... تویی که مدام بهم دروغ گفتی... تو که چهار سال دنبال داداشم بودی ولی نگفتی... ( یهو وسط حرفام دلنگران محسن شدم. پا شدم درو باز کردم و با ترس و دلهره وسط اشک و آه پرسیدم) تکلیف محسنمون چی میشه؟! پاکروانو بگیرین اونم میگیرین؟

به قاب در تکیه داده بود. دستاشو فرو برده بود تو جیب شلوارشو و با آرامش نگام میکرد. با پشت دست اشکامو پاک کردمو دو باره پرسیدم: میندازینش زندان؟!


romangram.com | @romangraam