#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_168
هر وقت یادم میومد از روز اول که دیده بودمش... وای خدا! اصلا دلم نمیخواست بهش فکر کنم.
تا رسیدن به خونه ای که محل اقامتمون بود و ظاهرا از قبل کرایه کرده بود حتی یه کلمه هم حرف نزدم. خونه یه جایی وسطای آبادی بود. یه خونه روستایی کامل با دکور و لوازم سنتی. همون مرد که همراهمون بود زودتر از ما رفت تو حیاط خونه که دقیقا پشت بوم خونه پایینتری بود.
پارت۴۴
رفت و همه چراغا رو روشن کرد. به کردی یه چیزایی هم به قیصر میگفت که من نمیفهمیدم.
هنوز کفشامو تازه درآورده بودم که دلم یه جور ناجور پیچ گرفت. محل ندادم. میدونستم از بس استرس کشیدم احتمالا دل درد میگیرم. صدای اون مرد رو میشنیدم که داشت میرفت. یه سری به همه جا زدم. خونه نقلی و جالبی بود. اتاقها به موازات هم بود. مثلا از در آشپزخونه میرفتی داخل، بعد یه در روبروت بود که میرفتی تو اتاق دیگه، باز یه در روبروت بود میرفت اتاق بعدی... یعنی در کل کسی که تو اتاق سوم بود یا باید برا رسیدن به آشپزخونه از همه اتاقها رد میشد. یا میرفت از تراس میمومد تو آشپزخونه چون همه اتاقها یه در به تراس داشت. همه جا از تمیزی برق میزد.
رفتم یه گوشه نشستم. دوباره دلم پیچ گرفت. اینبار پیچش قویتر بود و پاهامو جمع کردم تو شکمم دو دستی شکممو فشار دادم. انگار تو یه حس بدی دست و پا میزدم.
به انتخابم، به زندگی با قیصر، به همه چی حتی خودم شک کرده بودم. چرا دروغ بگم. تو تنهایی اون اتاق به چنان بن بستی کوبیده شده بودم که دلم میخواست هر جا باشم بجز اونجا... اصلا من این قیصر رو نمیشناختم. اصلا نمیتونستم به کسی که اینهمه دروغ به خوردم داده بود اعتماد کنم.
دوباره دلم پیچ گرفت. صدای پای قیصرو شنیدم. پا شدم خودمو رسوندم به اتاق آخر... درو بستم چفتشم انداختم. پشت در نشستم. صداشو از دور میشنیدم.
romangram.com | @romangraam