#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_167
دستشو از رو شونه ام برداشتمو و خودمو کشیدم سمت در. با اخم نگام میکرد.
_چته الان؟!
محلش ندادم. دیگه بهش اعتماد نداشتم. بازومو کشید. سعی میکرد آروم حرف بزنه: باز رفتی تو ادا؟... میگم دست من نبود.
با حرص دستشو از بازوم کندمو بهش توپیدم: به من دست نزن.
مثل بچه ها باز دستشو به همه سر و بدنم مالید. دلم میخواست از دستش جیغ بزنم. اینقدر سبک بودم که بازومو کشید منو به خودش نزدیک کرد. ازش رو برگردونده بودمو بیرونو نگاه میکردم.
دوباره دستشو حلقه کرد دور شونه امو زیر گوشم پچ زد: قهری؟ امشبو زهرمارمون نکن... خوبیش اینه مزاحم نداریم. فقط منو تو... مهتاجم نمیاد. یعنی سرهنگ نمیزاره بیاد.
نگاش نمیکردم. بازی خورده بودم. به چه حقی به خودش اجازه میداد اینجور راحت منو بازیچه کنه.
_هی گلی! ببین چه خوشگله!
منظره روستای پلکانی روی کوه با اونهمه خونه که نور چراغاشون تو شب برق میزد منظره خیلی قشنگی بود. اما دلم گرفته بود.
romangram.com | @romangraam