#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_166
حال اونم زیاد بهتر از من نبود. اما اینقدر ازش دروغ شنیده بودم که دیوار اعتماد بینمون با خاک یکسان شده بود.
_ به ولای علی از همون روز اول دلم لرزیده بود خدا خدا میکردم حسابت از محسن جدا باشه. هر روز که میگذشت بهت وابسته تر میشدم گلی...
نفسم بند شده بود. بیصدا صورتمو با دستام پوشوندم. صدای گریمو تو گلو خفه کرده بودم: دروغگوی کثیف!
کلافه نفسشو هوف کشید و زیر گوشم گفت: دروغ نگفتم گلی...
از پشت پرده اشک نگاش کردم: چرا گفتی... وقتی من کاملا باهات صادق بودم تو داشتی برام فیلم بازی میکردی. چطور تونستی بخاطر این بازی کثیفت یه دخترو بکشی پای سفره عقد؟ همتون دروغ گفتین.
_ گلی جان گریه نکن... هیچکس حتی بابام نمیدونه من تو مأموریتم.
_این مأموریت مسخره کی تموم میشه؟
با تردید نگام کرد: خیلی طول بکشه چند روز دیگه، باید اورامان بمونیم مخفی بشیم. سرهنگ خودش خانواده ها رو توجیه میکنه... پاکروان تو مشتمونه.
با تأسف سر تکون دادم: باشه...
romangram.com | @romangraam