#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_165

الانم ماشین بابام میره ته دره... بپایی که پاکروان برامون گذاشته بود وقتی میرسه که ماشین ما داره ته دره میسوزه و پلیس و آمبولانس تو جاده رو شلوغ کردن.

با شک خیره نگاهش بودم. ناجور غافلگیر شده بودم. فکرم داغون بود و بی اراده چیزی رو که اذیتم میکرد پرسیدم.

_از کی تو مأموریت بودی؟!

با مکث بهم خیره موند. حالم داشت بد میشد. دنیام داشت ذره ذره با شنیدن حرفاش عوض میشد. جواب نداد و من دوباره پرسیدم: از کی تو مأموریتی؟

فشار دستشو رو شونه ام بیشتر کرد: چهار سال پیش محسن و امیر رو بعنوان خورده فروش زیر نظر گرفتیم... بعدش.

وای! باورم نمیشد! با نفرت و بغض گفتم: پس تو....

نذاشت حرفم تموم بشه: گلی بخدا قسم اولش این بود که از طریق تو به محسن نزدیک بشیم. حدس میزدیم کل خانوادتون درگیر باشن... ولی بعد که شناختمت به سرهنگ گفتم بیخیالت بشه... گفتم خانواده محسن هیچ ربطی به مواد و کوفت و زهرمار ندارن.

خدایا! با حسرت و اشکی که رو چشمم پرده کشیده بود نگاش میکردم.

تمام اون روزایی که ذهن من پر شده بود با رفاقت بی شیله پیله یه پسر مشتی و لوتی اون داشت منو بازی میداد. اشکم سر خورد و لبام لرزید: پس دوسم نداشتی جناب سرگرد.


romangram.com | @romangraam