#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_164

سرشو بهم نزدیکتر کرد تا صدای پچ پچمونو مرد راننده نشنوه... دستاشم دور شونه ام حلقه شد.

_ گلی من تو مأموریت بودم... قرار نبود تو قاطی بشی... ولی حتی سرلک نمیدونست... برای همین اومد به تو گفت من تو بازداشگاهم... بعد پاشدی اومدی دیدنم و قاطی بازی شدی... همش برای به دام انداختن پاکروانه... خیلی وقته بهش شک کردیم شریک دزده و رفیق قافله... (چیزی که میشنیدم برام قابل باور نبود اما فقط گوش میدادم) ملاقاتمون تو زندان شنود میشد. نمیتونستم بهت بگم... همه چی خراب میشد.



ادامه ۴٢

بعد این مرتیکه پاکروان اومد سراغ تو... خیلی غیر منتظره بود. سرهنگ خواست وارد بازیش بشیم... گلی فکر نمیکردم اینقدر ساده باشی که باور کنی یه سردار بیاد با یه دختر گاوبندی کنه که شوهرتو بده اجاره دختر منو حامله کنه.

بهت زده پرسیدم: پس چه مرگش بود؟

_ پاکروان به من شک داشت. سر قضیه محسن قرار نبود پای تو بیاد وسط که اومد. بی موقع وسط ماجرا پیدات شد وقتی مجبور شدم با صلاحدید سرهنگ که میدونست تو هیچکاره ای، مدارکتو بردارم، پاکروان بهم شک کرد چون دست خودش با اون کله گنده های تولید و توزیع مواد تو یه کاسه بود. پاکروان میخواست منو یه جوری از سر راه برداره ولی نمیتونست. ترتیب فرارمو داد و اون معامله رو با تو کرد.

_آخه چرا خواست حتما ازدواج کنیم؟

با مکث چشم تو صورتم چرخوند. نگاهش تو تاریکی برق میزد : یه زنو میفرستاد سراغم، احتمالا قرار بود سربه نیستم کنه و بعد همه چی بیفته گردن تو... منطقیه، تازه عروس نتووسته خیانت شوهرش رو تحمل کنه... حتی ممکن بود تو هم( منو با بغض به خودش فشرد) قربانی بشی. اینجوری پاکروان منو از با یه موضوع کاملا خانوادگی از صحنه حذف میکرد. موضوع اینقدر خانوادگی بود که محال بود کسی به پاکروان شک کنه


romangram.com | @romangraam