#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_163
قیصر سرعتشو کم کرد و من نگران گفتم : چیکار میکنی؟! الان میگیرنمون!
یه ماشین جلوتر ایستاده بود. کشید کنار و کامل توقف کرد. چشام چهارتا شده بود. موتور هم ایستاد. قیصر کمربندشو باز میکرد که گفت: پیاده شو بریم تا برات بگم.
گیج پرسیدم: اینجا چه خبره؟!!
با عجله گفت: میگم فقط بیا.
پیاده شدیم. یه مرد با لباس فرم نیرو انتظامی از طرف ماشین جلویی اومد سمتمون... دیگه کارمون تموم بود.
بر خلاف انتظارم به جای دست بند زدن به دست قیصر، سلام نظامی داد و پا کوبید. قیصر جلو چشمای چهارتا شده ی من بهش آزاد باش داد و حین دادن سوییچ به اون گفت: گلی عجله کن.
هاج و واج تو تاریکی جاده باهاش هم قدم شدم و رسیدیم به ماشین جلویی که یه پیکان درب و داغون نباتی رنگ بود. درو برام باز کرد اول من نشستم و بعد خودشم نشست رو صندلی عقب کنار من...
راننده یه مرد کورد با لباس محلی بود. قیصر گفت: راه بیفت.
مرد حرکت کرد. قیصر دستشو گذاشت پشت سرم رو تکیه گاه صندلیو سرشو چرخوند یه نگاه به عقب کرد. بعد سنگینی نگاه معنی دار منو رو خودش حس کرد و نگام کرد. ناباور لب زدم: حالا میگی چه خبره؟!
romangram.com | @romangraam