#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_162
شونه بالا انداختم: نه... چجور جاییه؟
_یه جایی مثل ماسوله تو شمال... خونه های سنگی، پلکانی رو هم ساخته شدن... رودخونه هم از پایینش... دقیق پایینش رد میشه... کوهستانیه، اینقدر قشنگه دیوونش میشی مخصوصا الان که فصل بهاره.
یه آن برق چراغ ماشین پلیسی که یه کم جلوتر تو جاده جلومون سبز شد بند دلمو پاره کرد. با رنگ پریده و هول چرخیدم تو صورتش: یا امام هشتم! قیصر پلیس!
خونسرد سرعتشو کم کرد. یه سرباز با علامت ایست بهمون هشدار توقف میداد.
بدبخت شده بودیم. فکر کردم میخواد نگه داره.... تو دلم رخت میشستن... جلوتر که رفتیم و فقط چند متر با پلیسا فاصله داشتیم من دیگه قیصرو پشت میله های زندان میدیدمو دست و پام شل شده بود. قیصر بجای توقف کامل پاشو گذاشت رو گاز و یهو فرار رو برقرار ترجیح داد.
در جا جیغی کشیدم و از وسط دو صندلی عقبو نگاه کردم.
یه پلیس موتور سوار که کنار ماشین پلیس بود آژیر کشون تو جاده خلوت دنبال ما اومد و سرباز ماشینی رو که داشت ما رو تعقیب میکرد متوقف کرد.
سرعتمون بالا بود و نمیدونستم به قیصر التماس کنم نگه داره یا با سرعت بیشتری بره... ترسیده گریه میکردم و قیصر که یه چشمش از آینه به پشت سر بود و یه چشمش به تاریکی جاده گفت: گلی آروم باش... نترس چیزی نمیشه.
حالا میتونستم ببینم که پشت سر دیگه تو جاده کوهستانی ماشینی که داشت تعقیبمون میکرد و اون ماشین پلیس دیده نمیشدن. فقط موتور دنبالمون بود.
romangram.com | @romangraam